محکوم

 

 

 تلخی این اعتراف چه سوزنده است وگلپونه های داغش چه تازه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

« دست تدبیر مرا راهی جز اطاعت نگذاشته بود و اوبه داغی تازه اصرار

 زمین لرزنده بودوآسمان چون بیغوله ترک برداشته

 خورشید،خجل از حکمت آن روز پرده به پیشانی انداخته

 از آسمان خون می چکید و خونابه ها بر زمین جاری

 پرنده ها گوشه ای کز کرده ناله هجر سر می دادند

 باد ضجه میزد

 زمین می نالید

  سنگ ها از هم می پا شیدند

 بوی مرگ می آمد

 بوی مرگ...

 پل ها شکسته ازظلمت آن روز

 آبها می خروشیدند بر پیکر شکسته اش

 جنگل آتش گرفته آینه، خاکسترش رابه آسمان هدیه می کرد تا شب با گلوی خونین مرا خواند

نعره زنان

 شتاب کن ایمان ....شتاب کن

.................................................................................

 طناب پوسیده، صندلی شکسته، میله ها زنگ زده

 همه چیز برای مرگ من محیا بود

  در دستانم ابتذالی شکننده 

  نه از هراس مرگ بلکه از پوسیدگی طناب

  که من بالا روم و اجل کوله بارش سنگین باشد و حکم نراند

  روی صندلی ایستادم. کس نبود مرا به خاک هدیه کند

  فریاد کشیدم ای اجل رویت را بر گردان.!

  چرا مرا با خود نمی بری  

  صدایی شکنجه آور بر آمد

  تو باید خرد شوی زیر پای سرنوشت

  مرگ آسوده راه تو نیست. تو از اول کج آمدی

  تو باید  شب ها ازبهبوحه ی فردا گریه کنی و فردا از سیل اشک هایت شکنجه شوی

.................................................................................

  و خنده های  درد آور

  داد زدم، اشک ریختم، تضرع کردم که

  من به سوی تو می آیم

  مرا پناهی ده ..........

  سکوت بود و سکوت........

  حکم صادره من فرجامی نداشت

  کس نبود که شکایت  پیش او برم»

  آری شک نکن آن روز، روز هجرت تو از دیار من بود

  روزی که آتش عصیان درونت بر خاکستر سرد برونت خروشید

  روزی که طوفان درونت بر دریای آرام قلبت فریاد بر آورد تا

  تو خنجر زهر آلود بی وفایی را در قلب  پاره  پاره ام فرو کنی

  آری بی وفا./ 

/ 38 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كيميا

سلام. مرسی از اينکه بهم سرزدی من نميدونم رنگ چشای آدم عاشق چه رنگی يه چون تا بحال نديدم اگه تو ديدی به من هم بگو. عشق چيه عاشقی چيه همش پرت و پلاست.

خدابيامرز

سلام.وبلاگت رويت شد! اما به نظرت بهتر نيست از طريق وبلاگم پيغام بدی عزيز؟

venous

سلام من هم با يکی حرف می زنم هر شب يعنی باهبش چت می کنم اون خودش اين قالبو برام درست کرده خودش طراحيش کرده اگه بدونی چقدر سورپرايز شدم وقتی اين قالبو ديدم آخه تو هم بايد خودت برای اون دوستت قالب درست می کردی

مسافر

سلام . خوب بود ولی چرا اين قدر گنگ و غم دار؟ موفق باشيد . مسافر

آسمون

salame mojadad...bebinam in rangorooye weblog ye zare kamrang shode (makhsoosan oon cheshme khooni) ya inke man az khab mangam???? har chi hast kheyli behtar shod

مریم

نميدانم از کجا پيدايم شد....فرقی هم نميکند...شايد اينهم غلطی تازه بود....راست ميگويی با اينکه کسی به تو بگويد غلط کردم چيزی درست نميشود ولی روزی که آتش عصيان درونت بر خاکستر سرد برونت بخروشد شايد تنها نجوايی که از دلت به مغزت ميرسد همين باشد! شايد!...../// ستاره ها همه خاموشند.

خیکی

اين مطلب جديد چی شد يه دفعه کجا رفت؟؟؟؟؟؟

sara

سلام راسشو بخوايد وقتی ديدم تو وبلاگم واسم نظر داده بوديد خوشحال شدم.چون کسی از وبلاگ من خبر نداره .سر بزن

masoom

و اين منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد . فصلی به همان سردی فصل تو. به همان سردی سکوتت. سکوتی که خود سرشار از ناگفته هاست. و زمان بيرحمانه به پيش می تازد تا پنجه های فولادين اين سرنوشت شوم را بر گردن های ما بياندازد... .اما صبر کن ... وحشت نکن...من با توام... کنا تو ...همراه تو و همیشه پروانه ات خواهم ماند ای شمع وجودم... تقديم به ايمانی که با تمامی وجودم به او ايمان دارم...

masoom

*ای شناگر قابل تو آب نمی ديدی بازيچه ی شب گردان مهتاب نمیدیدی اینک تو و این مرداب اینک تو و این مهتاب بیداری اگر اینست رفتیم دگر در خواب ای کرم بدن شب تاب به به چه قشنگی تو در این نقش فرابت لعنت به تو و عشق و بر این ذات خرابت در آینه ات بنگر حیوان صفتی بینی حاشا مکن این باور این دست تو نیست اینی* تقدیم به ایمانی که دیگر به او ایمانی نیست.*