ترحم

 

هجده سال پیش یه آقا پسر دیوونه عاشق یه خانوم خودخواه شد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هفده سال پیش آقا پسر به تمام اون چیزایی که می خواست رسیده بود. آخه اون داماد شده بود. به اون کسی که می خواست رسیده بود.

شانزده سال پیش حاصل هوس بازیهای اونها یه توله بود. یه توله ی خشکل!

بعد از اومدن توله سگ قصه ما، مامانی تازه یادش اومده بود که با بابایی تفاهم نداره و همدیگه رو دوست ندارن. هر روزی یه بامبولی در میاره و همینجوری سالها میگذره و این توله سگ قصه ما ، توی دست این و اون بزرگ میشه، حالا دیگه اون خشکل هم نیست که دیگران رغبت نگهداری از اون رو داشته باشن. دیگه اون دوست داشتنی نیست.

تبدیل میشه به یه سگ ولگرد که هنوز هم بابا و مامانش با هم قهر هستن.

واسه اثبات بزرگی و مردونگی هر از گاهی سیگار میکشه. بعضی وقتا هم جو گیر میشه و به جای سیگار، سیگاری میکشه .

همه میگفتن که بنگ مخش رو خراب کرده، بابا و مامانش هنوز هم قهر هستن.

توله سگ قصه ما نمیدونه مرگ چیه، ولی یه احساس عجیب به اون میگه که همه چیز یه جوری باید تموم بشه.

چند بار قرص خوردن و تا دم مرگ رفتن هیچ فایده و لذتی برای اون نداره، اما همین که چند روزی بابا و مامان رو پیش خودش میبینه و احساس حمایت میکنه ، باعث میشه تا از ته دل خوشحال بشه. واسه اون این کار ارزش چند بار امتحان رو داشت.

اما توی همین امتحانهای پی در پی، توان ادامه رو از دست داد و هیچ وقت فردای هفده سالگی خودش رو ندید.

سریال سرگردانی های اون تموم شد، سریالی که دیگه ادامه نداره.

شاهد همچین سریالهایی بودن اصلا جالب نیست. مخصوصا اینکه باعث احساس ترحم میشه.

و ترحم چیزی نیست جز لجن ترین احساس انسان برای ماست مالی تمام کثافتها و لجن ها.

ترحمی که فقط صدای نچنچنچنچنچنچ میده.

تا حالا این صدا رو شنیدی؟؟؟

/ 28 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
4tikke

ميام اينجا ترس برم ميداره....ولی نميدونم چه اصراری دارم که حتما بيام.....تا حالا هم خوشبختانه مورد ترحم قرار تگرفتم

مينــــو

سلاااااااااااااااااااااام، دلم واسه اين چه مرگته خيلی تنگ شده بود!!!!...می دونی، زندگی واسه اين بچه خيلی سخته اما اگه بتونه خودشو نگه داره خيلی کاری کرده و حقشه که بهش جايزه نوبل بدن....سبز باشی

shirin

به به به سلام سلامان خان چه عجب از اين ورا خيلی خوشحال شدم برگشتی و اين قسمت چه مرگته رو باز فعال کردی ...اينجور پدر و مادرا فقط از زندگی بچه به دنيا آوردنش رو فقط بلدن راستی ما لينکتم پاک نکرديم ..به منم سر بزن

zahra

ترحم را هيچ کس دوست نداره/سلام دوست عزيز/به منم سربزنيد

سارا(رهگذر)

سلام دوست عزيز...ممنونم از لطفی که کردی..اميدوارم جبران کنم..لاگ زيبايی داريد...منم هميشه از ترحم متنفر بودم مثل ..بماند..شاد باشی

كيميا

سلام. خوبی؟ به حرفت گوش کردم و الان بعد از يه مدت طولانی سکوتم رو شکستم. بهم سر بزن.

sosan

بهمن به پيشوازمان خواهد آمد همه سالهای آمده و نيامده دوست من! ... به روز شدی خبرم کن! يه سر هم بزن به عشگ و مرق! ... مراقب سرت باش البت!

sookhteh

ممنو که سر زدی..با نظرت در مورد خنده هم کاملاً موافقم..

ملیحه

سلام....ممنون از اينکه به ما سرزديد....راستش اومدم اينجا که ازتون دعوت کنم روز سه شنبه حتما به وبلاگ ما يه سری بزنيد....آخه تولد پوچيسمه...موفق باشيد

zahra

سلام دوست عزیز/ یارب! ای تنهــا پناه بی کسـان ای فـروغ و نـور چشـم دیدگــان هرچـه گویم من، تو بر آن واقفی تـو خلیلـی ، تـو کبیری ،هاتفی وصـف اوصـاف تو باشـد نا تمــام پس سخـن کوتـه کنم ، جز یک کلام خیسـی مژگان مـن باشـد گـــواه نــادم و زارم ، ببخشایـم گناه یا حق / من آپم ومنتظر حضور سبزتان می باشم/موفق باشید