تابوت

از میکده ام رانده و آواره  ز مسجد<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دیوانه و بیگانه ز مردم عاقل

سرگردان زره خویش!

می خزم گوشه ای به غم خویش

از کنارم میگذری آرام آرام                   نگاهی بر این شکسته نیاندازی

            اشک رودی چکیده بر خاک.......

اما

قسم به حقیقت             قسم به وفا

قسم به محبت

                   قسم به صفا

قسم به چشم سیاهی که مستی آموزد                  قسم به آتش آهی که خانمان سوزد

قسم به شعله عشق، قسم به شیدایی                  قسم به دل و آرزو، قسم به رسوایی

قسم به حریم مقدس مستی                             قسم به شور جوانی، قسم به این هستی

قسم به غم عشق و آشنایی ها

                   که تو می آیی روزی ، اما.....

آنروز

تن سردم در خاک است

آمده ای تو آرام اما پشیمان تر از همیشه            کوچه پس کوچه چشمانت بارانیست

زنی چنگ به چهره اما افسوس، چه حاصل                   که دگر راهی باقی نیست

افسوس خواهی خورد که ای کاش                قطره های خشکیده اشکهایم را میدیدی

اما افسوس...

وصیت می کنم:

مرا در برابر تو آتش زنند                   تا بدانی که در بر حرم نگاهت همیشه میسوزم

خاکسترم را خاک راهت کنند       تا بدانی که خاک دامن تو همیشه می مانم

ولی افسوس...

افسوس...

تابوت من از هر جا گذرد غوغا به پا کند

                             چه سنگین می رود این مرده از بس که آرزو دارد

اینجا تابوتها را با هیزم ایمان به آتش می کشند

(ايمان)

/ 46 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حميده

متن بسيار قشنگی بود ...ممنونم که به وبلاگم سر زدی ..موفق باشی..

داوود-فريبا(دوجنسي)

آی عشق! آن چهره ی آبيت پيدا نيست......عزيزم حکايت غريبی ست اين عشق......نه توان دل ندادن نه گريز از دل بريدن........اين ميان هميشه چيزی از درون منفجر می شود.......عاشقان چنينند!.....شعر زيبايی بود اما توصيه می کنم در بکار بردن يک سری از واژها که در سنت شعری ما قدمت دارند... بهتر می دانم که واژه هايی امروزی تر بکار برده شود تا رنگ و بوی عشق ها و جدايی ها امروزی شود.....پيروز باشی.

كيميا

سلام . خوبی؟ چی شده؟ بازم اوضات روبراه نيست. برام ايميل بزن اگه وقت کردی.

شیرین

سلام سلامان جان ...معذرت منظور بدی نداشتم ...فقط می خواستم بدونم خودت نوشتی يا نه !من نوشته هات رو خيلی دوست دارم با وجود اينکه يه خورده خشنن ولی توی کلمه هاش موجی از احساس وجود داره و به دل می شينه ...و خوش به حالت که اينقدر خوب می توني احساست رو رو کاغذ بياری استعدادی که هر کسی اون رو نداره ...راستی نظرت رو تو وبلاگم ننوشتی ..منتظرم بای

شهزاد?؟

سلام ..مرسی ایمان جان خیلی زیبا بود (چه سنگین می رود این مرده از بس که آرزو دارد) خیلی وقته نت نبودم کلی نوشتید باید بخونمشون .. موفق باشید ..منم بعد از مدت ها آپدیت کردم .منتظزم..فداتون

sosan

سلام!...خوبين؟؟؟نيستين ديگه نه!...تلخی نوشته هاتون از گسی نوشته های من گريزتان داده؟؟؟نمی دانم اما دوست ندارم چايی مهمان من نباشيد...به زودی لينک شما افزوده خواهد شد...و تابوتت...زيبا بود آقا!(شهر شادی چيزی نيست که بخواهی با هدايت زاده ها قياس کنی...بخوانی اش ضرر نمی کنی...بخوان!)

كيميا

سلام آقای سلامان گل. چه خبرها؟ سری به فقير بيچاره ها نميزنی

lida

خسته ام از بی کسی پايان راه کجاست

*شمعی در باد*

*بهار با همه زیبائیاش ۳ ماهه.* اينو هيچ وقت يادت نره. اگه دوست داشتی نظرت رو برام بفرست.