زنجير

                           New-Image.jpg?uniq=4priw9

زنجیری به گردنم آویخته

گاهگاهی آنرا می کشد

چشمانم سیاهی می رود

سر حد خفگی که رسید زنجیر را رها می کند

لپهایم را می کشد خنده نحسی میکند

آرام چیزی را نجوا میکند

نمی شنوم ، قرار نبود بشنوم

خیالی نو زاده میشود ، زنجیری نو

اینبار چشمهایم بسته ، گوشهایم خسته از بس که نمی شنوند

زبانم بند آمده اما نمی ترسم

با همان زنجیر به گردن آویخته

آویزان می شوم به آن بالا

آنقدر بالا که دیگر روی زمین نیستم

زنجیر سخت مرا در آغوش می کشد

 

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
صالحی

امیدوارم موفق باشی . شروع خوبی است.

بيوتیقول

اوووووووووووووووووووووووو چه عجب . نمرديم و آقا بعد از چند سال آپديت کرد. تو که هنوز اينجوری مينويسی. نميخوای يه دستی به سر و روی وبلاگ بکشی؟؟؟؟