فراموشی

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اینقدر به لیوان چایی نگاه میکنم که فراموش می کنم که باید اونو بخورم، هر شب لیوان چایی رو که صبح گذاشتم روی میز، توی ظرفشویی خالی میکنم.

اینقدر به تو فکر کردم که دیگه فراموش کردم کی هستی، فراموش کردم که چیکار کردی، فراموش کردم که هنوز هستی، یعنی اینکه فکر کردن به تو واسم عادت شده.

یعنی در واقع عادت کردم که اصل قضیه رو نبینم.

 دارم توی ذهنم باهات زندگی می کنم. توی اینجور زندگی، آسمون تپیده و زمین روی هوا هست. زندگی اینجوری خیلی خوبه، یه زندگی که هر جوری که دلم میخواد اونو شکل میدم. مثل خمیر بازی. آی حال میده. یه وقت سرت داد میزنم و بعدش میام میگم گُه خوردم، یه وقت هم نازت میکنم و بعدش میام میگم خیلی ایکبیری هستی.

گاهی اوقات جرات حرف زدن نداری، گاهی اوقات هم واسم بلبل زبونی میکنی.

هزارون بار تو رو کشتم ولی دوباره طالب شدم که برگردونمت. آخه هنوز ...

 

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
iman

سلام سلامان جان هر بار يه مطلب جالب . واقا شاد می شم مطلبات را می خونم . اميدوارم هميشه............................ بی خيال

sosan

سلام سلامان ... چقدر عجيب است که فقط می خواستم بگويم يس! آی دو!

مينا

سلام بر سلامان! آپديتم... خوشحال می‌شم سری بزنی!

daryush

سلام جوون خوبی؟ بابا دس خوش عجب وبلاگ خفنی داری...تبريک...زيبا مينويسي....موغفق باشی...به منم سر بزن..منتظرتم به مولا

sara

حرف دل منو می زنی به خدا.......

sosan

سلام ... حسيني از نوع ديگر ...

ابراهیم و نجمه

سلام.به خدا من هيچ مرگ خاصی ام نيست...فقط اومده بودم بگم دلم برات تنگ شده بود. همين

sosan

عجله نکردی؟؟؟ ... برای خواندن دومين قسمتش دعوتت می کنم!

jijalet

خيلی خوب بود.به خصوص خط اخری.حالا تو خوبه خودت برش ميگردونی.من که هر چه قدر می کشمش خيلی زود بر ميگرده.اما يه تفاوت با قبل داره.اينکه جاش رو محکم تر می کنه.يا به قولی ميخ رو محکم تر در منطقه می کوبه.