ديوار

                                 1164.jpg?uniq=4q5xe0

لرز دارم، با انبوهی تهوع

عادت کرده ام به نوشتن و پاره کردن. می نویسم برای اینکه چیزی نوشته باشم ، پاره می کنم برای اینکه چیزی نماند. درون این دیوار بی درب و پنجره اطرافم چیزی از گذشته باقی نمانده، نمی گذارم چیزی بماند بی رحمانه به جان تاریخ افتاده ام.دوست دارم یادداشتهای ذهنم را هم پاک کنم . آنقدر بنویسم ، پاره کنم و پاک کنم تا آنجا که ...

 

 

گاهگاهی کسی پیدا می شود و از بالای دیوارهایم سرک می کشد . گاهگاهی کودکان احساس سهراب توپشان می افتد این طرف دیوار. وه که چه دردناک و تاریک و سرد است این دیوارها.

من سردم شده ، مزه چای های یخ کرده ی سیاه و تلخ را می دهم ، بوی سیگار آدمهای نیمه شب تا سپیده دم  را می دهم . آخ که چقدر دلم شب می خواهد .

صبح است و سردم شده.

ناله کمانچه کلهر خراش می دهد و بیدار نگهم می دارد .

 

/ 6 نظر / 12 بازدید
ميم

خسته از جابجايی؟ نه بهش عادت کردم... کاش واسه اين اتاق بی در، حداقل يه پنجره می زاشتی... يه پنجره رو به زندگی... و یه در، واسه کسی که نگرانته و می خواد کمکت کنه... حس می کنم نيمه ی پُر ليوان رو فراموش کردی...

آرش

اول اون چيزی که گفتم و نمينويسم. بعدش همونطور که گفتی خيلی قشنگتر از قبليه. بازم ميگم بايد کتاب بدی بيرون. نوشته هات ارزششو دارن / تلخن ولی قشنگن. من که خيلی خوشم اومد.بجز يه قسمتش .شايد تا حدودی دردت رو بفهمم اما هيچ جوره تو کتم نميره که مزه اون چای و اون بو و ...بدی. اين حس خيلی بده وقتی ميگم خيلی يعنی خيلياااااااا. ميبينمت .

آرش

راستی دلم واست تنگ شده بود خيلی خوب کردی برگشتی.......

امين کلاهدوزان

سلام خيلی شبيه رفيقم داوود می نويسی خوش باشی

گرمازده

سلام نمی خوايی يه کمی از خونه نشينی در بيايی و سری به من بزنی؟