پس کو اين ستاره ها؟؟؟

یه خواب آروم. خواب اون کسی رو که دوست داری خواهی دید.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

توی زندگی اون مدتی رو که در خواب سپری کردم خیلی بیشتر دوست دارم، گر چه موقع بیداری هم تو رویاهام بالا پایین می شم .

توی خوابآرامشی رو تجربه میکنی که با هزاران سال زندگی اونو حس نخواهی کرد.

دوست دارم زل بزنم تو چشات و بگم:

یه نگاه به اون بالا بنداز، نمیدونم ستاره ها کجا رفتن.

هیچی پیدا نیست.توی آسمون هم ریدی، همه جا رو به گه کشیدی.

وای که چقدر زندگی شیرینه. من به زندگی امیدوارم.من به تو امیدوارم.من خيلی اميدوارم

همه چی درست میشه. مگه نه؟؟؟

 

 

 

خواهشمند است در این مکان کسی به کسی امیدواری نده ، حتی شما دوست عزیز

 

 

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sara

omid chiye??? koja mishe kharid??geroone??

dr.zomorrod

نه امکان نداره چون اگه قرار بود درست بشه تا حالا شده بود

khosro

اين جمله که همه چيز درست می شه بزرگترين و زشت ترين دروغی هست که يه ادم می تونه به خودش بگه.يه جور خيانت به خودمون هست.ارادت داريما اقا سلامان.

a.z

سلام.کی اميد داده؟کوو؟فکر میکنی سرمنشا امیدو این جور حرفا و خود گول زنک بازی چیه؟تفکرات آدمه هاااا.نه.....؟من میگم برو دنبال یه پول و پله ای .تو این دوره زمونه بدون پول تف هم تو صورت آدم نمی ندازن.پیشنهاد بودا.امید نبودا.به جون خودم.

amir

نه ، همه ستاره ها را کشته ام/ ديگر نخواهم خوابيد بدون بودنشان!

sheydaaa

سلام..خوبی؟؟؟مثل هميشه زيبا مينويسی...راستی دفعه ی پيش که برام نظر داده بودی رو بهش احترام گذاشتم و ديگه اون کارو نکردم....راستی به نظرتون خوب نيست شما هم هر وقت آپ ميکنی به من بگين؟؟آخه من از نوشته هاتون خوشم مياد...آپ هستم...سری بزنی خوشحال ميشم...بای تا های

sheydaaa

راستی يادم رفت بگم با اجازه لينکتون رو گذاشتم تو وبلاگم

مهدي (دل تنها)

سلام. ديگه چيزی برامون نمونده که بخوايم به کسی اميد بديم يا حداقل خودمون رو گول بزنيم. همينه و ديگه بهتر از اين نميشه. دار ازمون در جهت منافه دیگران بهره کشی میشه. همينه. خودمون يعنی بزرگترامون خواستن. راستی من به روز هستم.

گندم

زمستان است...سرها در گريبان است...کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را...بلی زمستان است...زمستان...روزگار قحطی وجدان...چنان سرمای برانی که برده زهره ی انسان و تيغ تيز سوز سردی آن بديده آب زهر جهل ناپاکان...کسی سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را...ولی گرمای يک آتش تسلی بخش اين سرمای سوزان است...همان آتش که جمعی گرد ميگردند به دورشوبا دستان يخ بسته کام ميجويند ز نوشش...و اين آتش همان عشق است.... و این آتش همان عشق است که جز ان نبوده است هیچ چیزی لایق انسان...و کانونش همان جان است...که چون سوزد همی گرما تراور سوی اطرافش.و چون شعله کشد هم دم لهیبش بسازد مرحمی بر زخم آن سرمای سوزان...بماند عاقبت یک تل خاکستر ز جانی که سوخت در آتش...ولی خاکستر این کیمیا آتش به ارزش برتر از هر گوهری باشد که چشم جاهلان دیده است...و آن جانی که بندد دل به این دنیای فانی هم او سایه است...سایه زان معنای عرفانی که نامش مینهند جان.همین جان هم بسوزد زآتش عشق ولی در عاقبت یک تل ز خاکستر بماند که او هم نیست خاکستر ولیکن سایه ای از رنگ خاکستر.