سرنوشت

 

حمام. اطو. ﮋل. ادکلن. سشوار. ریش تراش. واکس. تاکسی.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

همه اینا فقط واسه یه روز سلامان بود، همون یه روزی که از اول هفته واسه اون انتظار میکشید، برای لحظه ای چشم در چشم شدن و یک لبخند و یک سلام.

نمیدونم شاید تو هم واسه دیدن لبخند سلامان یک هفته انتظار میکشیدی، اما اینکه تو واسه همه لبخند میزدی سلامان رو آزار میداد.

البته لبخند از لبهای سلامان هم هیچ وقت محو نمیشد. توی دلش آشوب بود اما لبخند میزد، شاید دیوونه شده بود، مردم که اینجور میگفتن.

خود اون هم داشت باور میکرد که دیوونه شده

شاید تو هم توی دلت آشوب بوده ولی لبخند میزدی. اما رفتارت چیز دیگه ای نشون میداد. سلامان هیچ وقت علت رو از تو نپرسید، به خاطر ترس از جوابی که باعث بشه واسه همیشه تو رو از دست بده. از ترس اینکه خنده های تو رو دیگه هیچ وقت نبینه.

واین بار هم ناامید تر از همیشه. اما سلامان هنوز بی قرار بود، بی قرار بود ولی تمام عضلاتش سست شده بود و توان راه رفتن نداشت، توان نفس کشیدن رو از اون بریده بود، اون نمیخواست چیزهایی رو که دیده باور کنه!

اون تصمیم خودش رو گرفته بود و قید همه چیز رو زده بود، میدونست که تو دیگه واسه سلامان نمیخندی. چیز سنگینی رو سر قلبش حس میکرد، شاید هم یه بغض بود که خودش از اون خبر نداشت. بی سر صدا کلاس رو ترک کرد و بر خلاف همیشه تا در خونه رو پیاده رفت. گذشت زمان رو اصلا" احساس نمیکرد.

هیچ چیز رو احساس نمیکرد.

توی راه سعی میکرد خودش رو متقاعد کنه که اشتباه میکنه، اما دیگه چیز مبهمی وجود نداشت. سلامان همه چیزش رو از دست داده بود.

سر درد آروم و قرار رو ازسلامان گرفته بود.

هیچ تصمیم خاصی نداشت، قوطی قرصهایی رو که نمی شناخت برداشت، تو خوردن قرص یه کمی زیاده روی کرده بود، دیگه سردرد نداشت، چشمهاش خواب آلود بودن، خستگی رو از تو چشماش خیلی خوب میشد دید.

دیگه نتونست مقاومت کنه و خوابش برد، خواب تو رو داشت می دید که دیگه نمیخندی!

همه فراموش کردند که سلامان رو باید بیدار کنن.

 اون خیلی وقت بود که فراموش شده بود.

حتی فرصت نکرد برای آخرین بار با توخداحافظی کنه!اون هنوزلبخند میزد.درست عین دیوونه ها.

اون به همه ما می خندید، باهمون چشمهای قهوه ای و دندونهای براق، انگار نه انگار که مُرده.

صدای ناله های مادرش آدم رو له میکنه.

روح سلامان هنوز هم آروم نگرفته و هنوز صدای صحبتهای نامفهومش تو گوشمه.

من هیچ وقت نفهمیدم اون کی بود، ولی تازگی ها منظورش رو از حرفهاش می فهمم.

روح سلامان توی جسمش جا نمیشد و بالاخره پرواز کرد. افسوس که خیلی زود فراموش شد.

 

/ 40 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
r0y@ j0on

سلام کاکو می گما! می حالو حتما بايد لوگو بيذاری ؟ خوب لينک بيذار! عامو لب که مجانی نی معلومه حجمش زياده . هه والو اين لبو ر يکی از دوستان برام درستش کرده سی کن حالش ببر هههههههههه

از غروب تا بامداد

سلام من اولين باره که ميام اين جا البته قبلا راجع به وبلاگ شما از دوستی صميمم مسافر يم چيز های شنيدم برای همين امدم تا خودم از نزديک اين رو ببينم بعد از اينکه مطلبتو خوندم بازم ميام تا نظرمو بگم فعلا

shabnam

سلام دوست عزيز اميدوارم که خوب باشی....من سر زدم و نظر هم دادم و گفتم که چه مرگم هست...مثله هميشه خوب و قشنگ مينويسی.....در نوشته هات همش ميخوای چيزی رو بفهمونی به کسانی که نميفهمن...و چيزی هست که آدم رو تا اوج غمگينی ميبره و خود به خود دل آدم سنگين ميشه و بی آنکه خودش بدونه قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش سرازير ميشه...اميدوارم که به هر چی که دوست داری برسی و بهتر از اون کسی که تنهات گذاشته رو پيدا کنی و هميشه بخندی و غم رو به دلت راه ندی.....من آپ کردم اگه دوست داشتی يه سری بزن....ممنون...يا حق...

B a h a r

هميشه راهش نيست...شايد بهتر باشه سلامان يه کميم فکر کنه...بهترين راه با عقل پيدا ميشه نه با دل

كيميا

سلام دوست خوبم متوجه نشدم اگه مسئله ای است بهم ايميل بزن.

نيما

سلام. نمی دونم چرا سلامان اينکار رو کرد! اما خيلی ضعيف بوده! چون طاقت مبارزه رو نداشته! نمی دونم. اما بهتر بود کار ديگه‌ای می کرد.... اما متن زيبايی بود... موفق باشی

نيما

سلام. راست می‌گی به استقبال مرگ رفتن خيلی سخته! اما گاهی موندن سخت تره! و مرگ راحتيه! که از اون صبر و شکيبايی سخت تره! مثل يک سرطانی که هر لحظه پر از درده و مرگ راحتی او حساب می‌شه و بسيار مثالها از اين قبيل و يا گونه‌هايی ديگر...... و در همه حال آدم بايد اميد داشته باشه به لحظه‌ای بهتر... اما ياز هم قبول دارم که به سوی مرگ رفتن از خود مرگ هم سخت تره

شهره

در بدر تر از باد زيستم - در سرزمينی که گياهی نميرويد . دوست خوبم از اينکه يادت ميمونه به يادتم و يادت نميره که يادم باشی ممنونم . هميشه يادتم !

از غروب تا بامداد

سلام دوست عزيز وبلاگ شما رو خوندم البته قبلا دوستم مسافر راجع به شما يك چيزهاي برام گفته بود انگار روزگار با شما مهربون نبوده ولي فكر نكن فقط شما مشكل داري منم دلي خوشي از اين روزگار ندارم رنج و درد من صد برابر درد شماست ولي خوب چاره نيست ما محكوم به زندگي هستيم چه بخواهم چه نخواهم/ بايد براي رسيدن به مرگ يك عمر زندگي كرد