سوگند بدان دل که شده است او پستش
سوگند بدان جان که شده است او مستش
سوگند بدان دم که مرا می دیدند
پیمانه به دستی و به دستی دستش
عجب شبهایی است. انگار آمده ای پشت پنجره
سلام
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
تمام تصمیمهای انسان همین قدر سست و بی حساب و کتاب است.
هووووووووووم
حالم خیلی توپ است. تو چطور؟؟؟ تو هم مثل منی؟؟؟
![]()
من را می بینم که در آستان خودخواهی ام زانو زده ، همان خودخواهی که لباس تقدس به تن کرده و در برابرش چه ناتوانم.
اما این خودخواهی چه زیبا و فریبا در لباس دگر خواهی در آمده و لابلایش ذوب گردیده و عشق می نامندش. باید برای این خود خواهی نامی دیگر جستجو کرد.
راستی چرا آدمها خودشان را شکل لباسشان می کنند و لباس را شکل خودشان نمی کنند. چیز زیاد سختی نیست، اما حساب دو دو تا چهار تا هم نیست، یک جای کار می لنگد، یک نفر هست که شکل خودش نیست، یعنی اینکه زور می زند تا خودش را شبیه آنچه که دیگران از او می پندارند بکند. نچ، نمی شود!
اصلا" به من چه پشت سرتان لامپ ها را خاموش کنید

آدمها متولد میشوند
تند تند متولد میشوند
زیاد می شوند
شلوغ می شوند
توی شلوغیها بعضی ها گم می شوند
آنهایی که گم می شوند در طول زمان فراموش می شوند
تمام تولدها پایان دارند
پایانها فراموشی دارند
می شود کاری کرد که هیچ چیز فراموش نشود؟؟؟
من گم شده ام
مخوف ترین خاطره کودکی خاطره گم شدن است
یکی از علامت سوالهایم گم شده
می دانم در گم شدنش زیاد عذاب می کشد
به زور نمی توان جلوی فراموشی را گرفت
اصلا بابت هیچ چیز نباید زور زد
به جای زور زدن باید فکر کرد
برای فکر کردن باید بیدار ماند
فکرهایی که در هم می لولند را نمی شود نوشت
باید دانه دانه آنها را گرفت ، آنوقت نوشت
آخ که چقدر سرم سبک شده
حرفم نمی آید، نگاهم می آید. دوست دارم فقط نگاه کنم
دوست دارم وقت نگاه بودنم را حس نکنند
آخر حرفهایم نقطه ندارد
گوشهایت سوراخ ندارد
چشم هایم حیا ندارد
حرف هایم ریا ندارد
شب هایم خواب ندارد
خواب هایم رنگ ندارد
آخر حرف هایم نقطه ندارد...
یک کلمه اینجایم گیر کرده، حالم به تو هم سرایت می کند ، بیشتر از این اینجا نمان

لرز دارم، با انبوهی تهوع
عادت کرده ام به نوشتن و پاره کردن. می نویسم برای اینکه چیزی نوشته باشم ، پاره می کنم برای اینکه چیزی نماند. درون این دیوار بی درب و پنجره اطرافم چیزی از گذشته باقی نمانده، نمی گذارم چیزی بماند بی رحمانه به جان تاریخ افتاده ام.دوست دارم یادداشتهای ذهنم را هم پاک کنم . آنقدر بنویسم ، پاره کنم و پاک کنم تا آنجا که ...
گاهگاهی کسی پیدا می شود و از بالای دیوارهایم سرک می کشد . گاهگاهی کودکان احساس سهراب توپشان می افتد این طرف دیوار. وه که چه دردناک و تاریک و سرد است این دیوارها.
من سردم شده ، مزه چای های یخ کرده ی سیاه و تلخ را می دهم ، بوی سیگار آدمهای نیمه شب تا سپیده دم را می دهم . آخ که چقدر دلم شب می خواهد .
صبح است و سردم شده.
ناله کمانچه کلهر خراش می دهد و بیدار نگهم می دارد .
پارت وان:
بر خلاف تمام مای داکیومنت های دنیا من یه مای داکیومنت دارم که روی یه سی دی همیشه باهامه و تو کیفم همه جا با خودم می برمش، یه مای داکیومنت پر از حرفهایی برای نزدن.
پارت توو:
چرا سقراط میگه: کمترین توقعات رو دارم ، پس بیش از همه به خدا نزدیکم.
هر کاری می کنم نمی تونم واسه خودم حلاجیش کنم. فقط به این نتیجه رسیدم که سقراط خودشو واسه خدا خیلی شیرین میکرده

زنجیری به گردنم آویخته
گاهگاهی آنرا می کشد
چشمانم سیاهی می رود
سر حد خفگی که رسید زنجیر را رها می کند
لپهایم را می کشد خنده نحسی میکند
آرام چیزی را نجوا میکند
نمی شنوم ، قرار نبود بشنوم
خیالی نو زاده میشود ، زنجیری نو
اینبار چشمهایم بسته ، گوشهایم خسته از بس که نمی شنوند
زبانم بند آمده اما نمی ترسم
با همان زنجیر به گردن آویخته
آویزان می شوم به آن بالا
آنقدر بالا که دیگر روی زمین نیستم
زنجیر سخت مرا در آغوش می کشد
آری می خواهم بدانم چه مرگتان است. از وقتی که نمیدانم چه مرگم شده حس میکنم که باید علت مرگ خودم را در دیگران جستجو کنم.
از وقتی که نمیدانم چه مرگم شده با شنیدن صدای خاصی زانوهایم شل میشود. اینجای دلم خالی میشود. سگ می شوم. میخندم. داد میزنم. دیگر اختیاری ندارم. کنترل از راه دورم را کس دیگری در دست گرفته. یک آدم مریض کرمکی که دوست دارد انگل بدهد.
خیال می کردم که از بس که مار خوده ام افعی شده ام . اما پیش این یکی کرم خاکی هم نیستم.
این زمان چرا اینجوری میگذره؟؟؟
احتمالا باید راجع به تقسیم بندی واحدهای زمان تجدید نظر بشه
این ثانیه ها خیلی دیر می گذره.
ثانیه هم ثانیه های قدیم.
این تیک تاک ساعت مثل صدای بمب ساعتی میمونه. با هر پرش یه لایه از سلولهای مغز رو خراش میده. با این حساب اگه من هیجده ساله بشم دیگه چیزی از مغزم باقی نمیمونه.
شب که میشه و به دنبال اون سکوت همه جا طنین انداز میشه نوبت جولان دادن ساعتها میشه.
اصولا شب که میشه ساعتها زیادی زرزر میکنن.
با هر پرش عقربه ثانیه شمار یه شک به من وارد میشه.
یه غریبه هست که به اسم بی نام میاد سر میزنه . نمیدونم چرا تخم نداره با اسم خودش بیاد یا اینکه یه آیدی یا یه چیزی واسه ارتباط بذاره و بره.
یه غریبه هم هست که اسمش غریبه هست. ولی این یکی کارش درسته. این یکی از معدود بچه سوسولای با مرام روزگاره و تازگیها هیجده ساله شده.

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا من بودم ، تو هم بودی ، اون یکی هم اومده بود تا به ما حسادت کنه، هوووووووم به جز اینا هیچ کس نبود. بعد از چند سال خوشی های نامشروع و به هم پیچیدنهای زیاد و طولانی مدت. بالاخره یه روز که هیچ خبری و هیچ اثری از هیچ کس نبود، زمانی که فقط خودم بودم. به چند سال مرگ در اینجا محکوم شدیم. حکمها رو که ابلاغ کردند دیگه هیچی نمی فهمیدم . مست مست بودم، گوز گوز بودم، هنوز هم هیچی نمی فهمم . ولی دارم سعی می کنم بفهمم معنی آخرین بیلاخی که با لبخند دادی چی بود. ببین تقلب کردی، تو هنوز جون داری...
نظرات ()